مقایسه معنای زندگی از دیدگاه محمدتقی جعفری تبریزی و فریدریش نیچه

علاوه براین فراموش نکنیم که افلاطون دغدغهی معرفت داشت و سقراط شکاکان و به ویژه سوفسطاییان را جزء دشمنان اصلی خویش قلمداد میکرد. علاوه بر مطالب فوق، استاد مطهرى در بيان اين كه چرا حجاب به زنان اختصاص يافته، مى گويد: «اما علت اين كه در اسلام دستور پوشش، اختصاص به زنان يافته، اين است كه ميل به خودنمايى و خودآرايى، مخصوص زنان است. اسلام به قدرت شگرف اين غريزه آتشين، توجه كامل داشته و تدابير زيادى براى تعديل و رام كردن اين غريزه، انديشيده است و در اين زمينه هم براى زنان و هم براى مردان، تكاليف خاصى معين كرده است.

در باره فلسفه و حكمت تشريع ازدواج موقت در اسلام از نظر حقوقى و اجتماعى با ید گفت :جاى هيچ ترديدى نيست كه حوائج زندگى، بشر را وادار كرده كه براى اجتماع خود قوانينى وضع نمايد، و به سنن اجتماعى جارى در مجتمع خود عمل كند. افلاطون اما در این میانه بازهم طرف پارمنیدس را میگیرد، هرچند خود تصدیق میکند که «اثبات اینکه آیا حقیقت این است یا آنچه پیروان هراکلیتوس و بسی کسان ادعا میکنند، به هیچ روی آسان نیست» (افلاطون، ۱۳۸۰، ص ۷۵۲). افلاطون کثرت هراکلیتی را میپذیرد، اما آن را صرفا به جهان محسوس، یعنی قلمرو کون و فساد محدود کرده و تمام استدلالات هراکلیتوس را نیز در همین محدوده معرفت حسی تفسیر میکند.

البته اثبات مفصلتر و مستدلتر محال بودن کثرت و حرکت رسالتی بود که شاگرد وی، یعنی زنون، بر عهده گرفت و با توسل به شبهات ریز و درشت و براهین خُلف کوشید تا نشان دهد که آنچه ما در عمل از کثرت یا حرکت تجربه میکنیم، توهمی حسی بیش نیست. اما جالب اینجاست که هر دو سوی دعوا بر عقلانی بودن موضع خویش اصرار میورزیدند و ادراک حسی را عامل اصلی سوء فهم حقیقت نهفته در دل جهان معرفی میکردند.

و بر فرض اینكه پاداش و كیفری برای فعل اخلاقی در نظر گرفته شود، آیا فاعل، در هنگام انجام فعل، باید به آنها توجه داشته باشد یا اینكه توجه به پاداش و كیفر، به اخلاقی بودن فعل ضرر میرساند، و آن را بهصورت یك معامله در آورده، از ارزش مثبت ساقط میكند؟ البته لازم به ذکر است که برخی از این صفات، همانگونه که در ادامه روشن خواهد شد، دارای روابط درونی با یکدیگر بوده و واجد نوعی همپوشانی هستند که از همین رو آنها را در یک دسته قرار دادهایم.

البته گاهی ممکن است بر حسب ظاهر بین حکم عقلی و آنچه در متون دینی است تعارض دیده شود، اما این تعارض ظاهری و قابل حل است. و چون این حکم باید نسبت به تمام وجود به کار رود، هیچ چیز هرگز نمیشود» (کاپلستون، ۱۳۸۵، ص ۶۳). خب حالا جای پاسخ به این سئوال است که فلسفه نوصدرایی چه نسبتی با علوم انسانیِ اسلامی برقرار می کند؟ در تفسیر آیه فوق آمده است که آدم و حوا علیهالسلام ، قبل از ارتکاب این خلاف ، برهنه نبودند بلکه پوششی داشتند که در قرآن ، نامی از چگونگی این پوشش برده نشده ، اما هر چه بوده نشانهای بر شخصیت آدم و حوا و احترام آنها محسوب میشده که با نافرمانی ، از اندامشان فرو ریخته است.

اما به هر ترتیب برای نیل به مقصود ناچاریم تکهپارههای مختلف را از جمهوری، ثئایتتوس، پارمنیدس و سایر کتابهای وی جمعآوری کنیم که وی در آنها به بحث از مُثُل پرداخته است. پیش از هر چیز به سراغ تمثیل خط از کتاب جمهوری میرویم که وی در آنجا مشخصاً از عالم مُثُل سخن گفته و تمایز و تفاوت آن را با سایر عوالم، به ویژه عالم محسوسات، شرح داده است.

و ایده یا مثال نیز بنا به تعبیر صریح افلاطون در فقرهی ۵۹۶ از کتاب دهم جمهوری، چیزی جز عامل وحدتبخش کثرات نیست: «ما همواره در مورد چیزهای کثیر که نامی واحد دارند، به ایدهای واحد قائلیم» (افلاطون، ۱۳۸۰، ص ۱۱۶۷). البته طرحی در دسترس است که نشان میدهد افلاطون بنا داشته تا بعد از نگارش رسالات سوفیست و مردسیاسی، رسالهای به نام فیلسوف بنویسد. افلاطون اشیاء محسوس را در بالا قرار میدهد و سایه یا تصاویر آنها را که از حیث هستیشناختی نازلترند، در پایینترین مرتبه قرار میدهد. اما بررسی فرآیند تکوین این واژهها نشان میدهد که «به موازات رشد مباحث عقلانی در نظامهای فلسفی پیش از افلاطون است که آنها معانی معقول­تر و فنّی­تر از قبیلِ صورت و شکل هندسی (فیثاغوریان)، طبیعت و ذات اشیا (طبیعت شناسان)، طبقات و انواع منطقی (سقراط) و جز اینها پیدا کرده­اند.

افلاطون، هم استدلالات پارمنیدس و شبهات زنون را در رد هرگونه حرکت و کثرت مطالعه کرده بود و هم استدلالهای هراکلیتوس را مشاهده کرده و در عمل درستی آنها را توسط حواس آزموده بود. به نگهبان، حاجب میگویند؛ چون مانع ورود اغیار و بیگانگان در یک حریم و محیط خاص میگردد. خود همین تکامل از دیدن محسوسات به مشاهدهی معقولات میتواند به ما در درک فضای فلسفیای کمک کند که افلاطون در آن میاندیشید. با استمداد از متون خود افلاطون و شارحان طراز اول وی، میتوان به طور کلی صفاتی را برای ایده ذکر کرد.

افلاطون ابتدا فرضیات و مفروضات را در نیمهی پایین عالم معقولات قرار میدهد و سپس بر فراز آن ایدهها یا عالم مُثُل را به عنوان بالاترین و والاترین مرتبهی هستی جای میدهد و تنها این بخش چهارم را «شناسایی به یاری خرد، یا دانش به معنی حقیقی» (بورمان، ۱۳۸۷، ص ۶۹) مینامد. به تعبیر استیس، «افلاطون دیدگاه هراکلیتوس را میپذیرد که شدن یا صیرورتی مطلق وجود دارد، و آن را با جهان محسوس پیوند میدهد که هیچ چیز ثابت و دائمی را دربرنمیگیرد، بلکه جریانی است پیوسته و مدام» (استیس، ۱۳۸۵، ص ۱۸۵).

بنابراین میتوان نتیجه گرفت که هرچند افلاطون میان پارمنیدس و هراکلیتوس راه سومی را مییابد، اما در نهایت و از حیث ارزشی طرف پارمنیدس را میگیرد و واحد را ورای کثیر و مُثُل را ورای جهان محسوسات جای میدهد. چرا که همانگونه که افلاطون در محاورهی پارمنیدس از قول خود وی میگوید، «پس واحد اگر موجود است، هم واحد است و هم کثیر» (افلاطون، ۱۳۸۰، ص ۱۵۷۵). به هر ترتیب خود افلاطون در ارتباط با عدم نگارش رسالهای مستقل در مورد مُثُل در نامهی هفتم مینویسد: «هیچگونه نوشتهای از من در وجود نیامده و در آینده نیز وجود پیدا نخواهد کرد زیرا آن مطالب مانند دیگر مطالب علمی نیست که به وسیلهی اصطلاحات و الفاظ عادی بتوان تشریح و بیان نمود» (افلاطون، ۱۳۸۰، ص ۱۸۶۳).

دیدگاهتان را بنویسید