فلسفه تحلیلی چیست؟

حال سوال اینجاست كه این دو رشته چه تفاوتی با یكدیگر دارند؟ رشته فلسفه یك رشته آموزشی است كه كلیه پرسشهای بنیادی انسان را نسبت به مسائل وجود، هستی، جهان پیرامون انسان و حقیقت انسان بررسی میكند پرسشهایی كه زمانی به ارزشهای دینی و معنوی بر میگردد كه همان فلسفه دینی است و زمانی مربوط به ارزش های اخلاقی و مبانی ارزش های اخلاقی است كه به عنوان فلسفه اخلاق آن را میشناسیم و گاه مبانی نظام حكومتی را در بر میگیرد كه همان فلسفه سیاسی است و گاهی نیز شامل مبانی هنر و زیباشناسی و موضوعاتی از این دست میشود.

بنابراین یک تیپ خاص ایجاد میشود که از یکسانسازی شدن همه چیز ناشی میشود و به همین دلیل ارزشهای والا که با یکدیگر در حال نزاع هستند و انسان متعالی را میسازند در دوران مدرن دیگر وجود ندارند. به میزانی که یک استاندارد اخلاقی منطقی در نظر گرفته شده است، ما میتوانیم اهداف و اقدامات خود را به درستی سازماندهی کنیم تا مهمترین ارزشهای خود را به دست آوریم. ما دموکراسی را به مردمسالاری ترجمه کردهایم ولی عموم مردم تصوری ذهنی از این مفهوم دارند و این بسیار خطرناک است. آیا فلسفه گمشده زندگی انسان ایرانی امروز است؟ آیا این فاصله بین فلسفه و زندگی روزمره فاصلهای واقعی است که نیاز به پرشدن و کم شدن دارد؟

در صورت پذیرش این رای آیا می توان ویتگنشتاین متاخر را که به بازی های زبانی فلسفه و علم معتقد است، فیلسوف تحلیلی نامید؟ را کمتر مورد توجه قرار دادهایم. باید توجه داشت با اینکه شاخه های علمی از فلسفه جدا شده اند، هیچ گاه نیاز شان را به فلسفه از دست نخواهند داد. همچنین، اشکال مختلف حکومت نظیر نظام سلطنتی، حکومت اشرافی، جرگهسالاری و دموکراسی، نحوهی اثرگذاری هرکدامبر حقوق و آزادی فرد و اینکه چگونه آنها صلاحیت خود را به واسطهی قوانین اثبات میکنند در این حوزه بررسی میشود. نکته دیگر اینکه سقراط معتقد بود فلسفه، علمی حضوری است و باید در «کلام» حضور یا زندگی خود را نشان دهد و نه در نوشتار.

بله، دوباتن ازجمله معلمان موفق برای عرصه عمومی است که میخواهد به سبک خود این ایده فلسفههای اگزیستانس را که فلسفه باید در زندگی نقش ایفا کند و به بصیرتی موثر در زندگی روزمره تبدیل شود، بیازماید. حتما نقش دارد. مثلا در قیاس با انجمنهای اسلامی که به تفکر اصلاحطلبی نزدیک بودهاند، انجمنهای صنفی در دانشگاهها فعال شدهاند که هم رادیکالتر هستند و هم مباحث مربوط به عدالت اجتماعی را بیشتر دنبال میکنند. نقش رسانهها نیز در این زمینه بسیار مهم است و رسانهها میتوانند چنین زبانی را بسازند. این حرف قطعا و قطعا باطل است؛ شاید در داستان ترجمه حرف زیاد باشد و از این منظر درست باشد ولی ماحصل کلام این است که آنها میگویند فلسفه اسلامی وجود خارجی ندارد و این همان فلسفه یونانی است.

او معتقد است، فلسفه باید در متن زندگی روزمره قرار بگیرد و این وظیفه فیلسوفان و روشنفکران است که سوالات فلسفی درست را مطرح کنند و به آنها پاسخهایی عمیق بدهند. هنر ابزاری اندکدرکشده از انسان است تا برای مفاهیم انتزاعی معنا بسازد و به آنها شکل بخشد. این به دلیل شکل منحصر به فرد تفکر ما انسانها است. دانشمندان معاصر ما و همچنین فلاسفه ی تحلیلی نظیر کواین سوفیست هستند، البته نه به معنای بد کلمه که سقراط و افلاطون بیان میکنند بلکه بدین معنا که میدانند و به حدود علم خود واقفند. همچنین برای استفاده و کسب دانش از جهان پیرامون ما مورد نیاز است.

مکاتب مختلفی دربارهی چگونگی رسیدن به این زندگی نیک ظهور کردهاند: کلبیون که به نظم موجود در طبیعت اعتقاد دارند؛ پیروان مکتب اپیکور که لذت را والاترین حس انسانی میدانند؛ و رواقیون که به پذیرش چیزهایی که خارج از کنترل ما هستند اعتقاد دارند. اما بعد از جنگ جهانی دوم نظر وی تغییر کرد. پس از اين جريان اين فكر براى بعضى پيدا شد كه روش قياسى به هيچ وجه قابل اعتماد نيست، پس اگر علمى در دسترس تجربه و آزمايش عملى نباشد و بخواهد صرفاً از قياس استفاده كند، آن علم اساسى ندارد، و چون علم ما بعد الطبيعه چنين است، يعنى تجربه و آزمايش عملى را در آن راه نيست، پس اين علم اعتبار ندارد، يعنى مسائل اين علم نفياً و اثباتاً قابل تحقيق و مطالعه نيستند.

و اين احتياج هر چه سادهتر و طبيعىتر باشد كوشش براى رفع آن واجبتر و سهلانگارى در دفع آن مضرتر است و پر واضح است كه احتياج به اصل تغذى كه زنده ماندن دائر مدار آن است غير از احتياج به تنعم در غذا و انواع ميوهها است و به همين قياس است ساير شؤون زندگى.يكى از حوائج اوليه انسان، احتياج هر يك از دو جنس نر و مادهاش به جنس مخالف است، به اينكه با او درآميزد، و عمل جنسى با او انجام دهد، هر چند كه صانع بشر احساس اين احتياج را در بشر قرار داده، و طرفين را مجهز به غريزه شهوت كرده است تا نسل بشر باقى بماند.

در اینجا لازم است به موضوع مهمی اشاره کنم؛ تفاوت اصلی فلسفه و سفسطهگری در این است که سوفیستها به دنبال این هستند که از قدرت کلام در جنگ تبلیغاتی علیه حریف استفاده کنند و او را متقاعد سازند یا به اصطلاح سر جایش بنشانند. البته بین ژورنالیست و سلبریتی خیلی تفاوت هست که اصلیترینش همین پدیده نوبهنو شدن مکرر و مد روز است. به این معنا فلسفه نه تنها با زندگی روزمره فاصله دارد و با آن بیگانه است که حتی میتوان گفت ضد روزمرگیِ زندگی و آنتیتز آن است، یا به عبارتی، دورترین چیز به زندگی روزمره است.

این اتفاق نیز ناشی از عامیانه شدن دانش و بسیار خطرناک است زیرا این توهم را ایجاد میکند که همه، همه چیز را میدانند. یعنی منظور روشنفکر چیز دیگری بوده باشد اما عامه مردم چیز دیگری برداشت کنند. من البته در اینجا مرادم از روشنفکر همان تعریف ایدهآلیستی از روشنفکر است؛ در این معنا روشنفکر باید بتواند نسبتی با افکار عمومی داشته باشد. آقای «عصار» یقیناً اگر در آنجا تحصیل فلسفه نکرده بودند، حتما با فلسفه فرنگی آشنا شده بودند، یک موید آن این است که مرحوم دکتر سید حسین ضیایی رحمۀ الله علیه برای من نقل کرد و من حتی از ایشان خواهش کردم که این را به خط خودش برای من بنویسد و به من بدهد و این یادگار پیش من هست؛ دکترضیایی به من گفتند که پیش آقای عصار رفتم و نام «هوسرل» را آوردم!

برای نمونه، پرسش پیشاسقراطیها این بود که عنصر اصلی سازنده عالم چیست؟ همین کلینگری باعث میشود که فلسفه یا متافیزیک یا اُنتولوژی، عامترین و کلیترین نگرش را به عالم داشته باشد و به همین دلیل فلسفه به ظاهر نمیتواند ناظر به امور جزیی و انضمامی باشد. چگونه ما هنر را درک میکنیم؟ میتوان در مبانی موجود فلسفىِ ما نقاط مهمّی را پیدا کرد که اگر گسترش داده شود و تعمیق گردد، جریانهای بسیار فیّاضی را در خارج از محیط ذهنیّت بهوجود میآورد و تکلیف جامعه و حکومت و اقتصاد را معیّن میکند. این شناخت از طریق مدل مند کردن اشیاء صورت می گیرد مانند شناخت علومی که کارکردهای عینی و اجتماعی دارند.

بعضی از این کتابها که به موضوعات زندگی روزمره میپردازند، نام نویسندهای را بر پیشانی دارند که برای مخاطبان فارسیزبان چندان آشنا نیست و برخی دیگر متعلق به ستارههایی مثل «آلن دوباتن» فیلسوف سويیسیاصل هستند. سومین نظر این است که فلسفه علم عبارت است از رشتهای که به مدد آن مفاهیم و نظریههای علمی، تحلیل و تشریح میگردند.البته مسأله، عرضه تفسیری تقریبا همه فهم درباره آخرین نظریههای علمی نیست.به عکس مسأله عبارت است از رفع ابهام از معنای اصطلاحاتی نظیر «ذره»، «موج»، «پتانسیل»و«ترکیب»، در کاربرد علمی آنها.البته این آشکار سازی مفاهیم را خود دانشمند انجام میدهد و لزومی ندارد تا فیلسوف علم برای او معانی مفاهیم علمی را تبیین کند.چنین پژوهشی یک فعالیت عادی علمی محسوب میشود.قطعا کسی ادعا نمیکند که هر وقت دانشمند به تحقیقی این چنین میپردازد، به فعالیت فلسفی مشغول است.از آنچه گفته شد باید حداقل این نتیجه گرفته شود که هر تحلیلی از مفاهیم علمی به وصف فلسفه علم موصوف نمیشود.در عین حال میتوان گفت تحلیهایی مفهومی نیز وجود دارند که فراتر زا آشکار سازی و توضیح صرف مفاهیم علمی، گام بر میدارند و دارای جنبه فلسفی میباشند.

دیدگاهتان را بنویسید