حجاب و عفاف و فلسفه آن – ایرنا

خدا خواسته است ميان بندگانش يكنواختى به وجود آورد و ثروتمند، طعم گرسنگى را بچشد و اگر جز اين بود، ثروتمند بر مستمند و گرسنه ترحم نمى كرد. را تکمیل کنید و خدا را به پاس آنکه رهنمونیتان کرده است به بزرگى بستایید و باشد که شکرگزارى کنید(۱۸۵)». شبهه: بعضی با تمسک به شعر فوق، ادعا نمودهاند که بین حجاب و عفاف رابطهای نیست؛ عفاف لازم است، اما حجاب لازم نیست. آیا چنین معنایی که توسط ما برای زیستنی بامعنا شکل میگیرد، توانایی لازم برای تابآوردن در برابر ناملایمات و دلواپسیهای مسلم هستی را دارد؟ 3. پیش از ورود در مباحث هر علمی لازم است موضوع آن علم شناخته شود و وجود آن اثبات گردد (اگر بدیهی نباشد)، و همچنین لازم است اصولی که اثبات مسائل آن علم متوقف بر آنهاست، شناخته شوند و این همه را مبادی تصوری و تصدیقی علم مینامند.

وقتی به کمال رسید چون زندگیجاوید و بدون محدودیت و نقص در این جهان مادی و محدود و در این بدنمادی ممکن نیست، با مرگ روح کمال او از این تن گرفته میشود و به جهانوسیعتر و کاملتر ـ که ظرفیت روح را داشته باشد و همه نعمتهایش ابدی وجاودان باشد ـ منتقل میشود. این واقعیت تاریخی به سادگی نشان میدهد که حجاب و پوشش بعنوان یکی از مظاهر حیا و عفت ، امری فطری و طبیعی بوده و برای تامین سلامت روح و روان فرد و جامعه از کمال اهمیت برخوردار است. آیا جهان کاملا از ماده تشکیل شده است؟

مثلا موضوعی مثل اصلاح یا انقلاب را در نظر بگیرید؛ سوال بسیاری از مردم امروز ممکن است این باشد که آیا میتوان شهری مثل تهران را با این همه معضل اصلاح کرد تا به سرنوشتی مثل سرنوشت پلاسکو دچار نشود یا مشکلات این شهر ریشهایتر از این حرفهاست؟ ما از عهدین قدیم و جدید صرف نظر میکنیم و تنها به آیات معدودی از قرآن نظر میافکنیم. رئیس سازمان عقیدتی سیاسی ارتش با تأکید بر لزوم نهادینه شدن ارزشهای قرآنی در سطح جامعه، عنوان کرد: امروز باید تقویت، توسعه و ریشهدار کردن ارزشها در جامعه اسلامی مد نظر دستگاههای فرهنگی باشد.

به گزارش «فرهیختگان»، سقراط(1) بر این باور است که فلسفه با حیرت آغاز میشود و اگر در انواع سوالهایی که فلاسفه طی هزاران سال درباره آنها تأمل کردهاند نگاهی بیندازیم، خواهیم فهمید که آنها پرسشهایی هستند که انسان را به حیرت واداشتهاند. جوهر جنس عالی است و در زیر آن انواع متوسط و در زیر آنها انواع دیگر قرار می گیرند تا به نزدیک ترین انواع( یعنی نازلترین) برسند که در زیر آنها اشخاص قرار دارند؛ یعنی جوهرهای منفردی که همان موجودات عالم باشند. اگر قرار است با واژهها مشکل داشته باشیم باید اینترنت و ماشین را از جامعه حذف کنیم که میشود عقبگرد و ارتجاع.

روزه دار باید در حال روزه با وجود گرسنگی و تشنگی از غذا و آب و همچنین لذت جنسی چشم بپوشد، و عملاً ثابت کند که او همچون حیوان دربند اصطبل و علف نیست، بلکه او میتواند زمام نفس سرکش را به دست گیرد، و بر هوسها و شهوات خود مسلّط گردددر حقیقت، بزرگترین فلسفه روزه همین اثر معنوی و روحانی آن است. هر کس به تناسب و به اندازه ای که از روزه دریافت می کند همان اندازه تقوا تحصیل می کند. زن نبايد از پوششي استفاده كند كه جاذبههاي آن جاي جاذبههاي برهنگي را بگيرد. از امام اميرالمومنين (ع) روايت داريم که مي فرمايند: «الا لا خير في قرائة ليس فيها تدبّر، الا لا خير في عبادة ليس فيها تفقه»؛ آگاه باشيد که هيچ خيري در تلاوتي که در آن تدبّر نباشد، نيست؛ آگاه باشيد که هيچ خيري در عبادتي که در آن معرفت اندوزي نباشد، نيست.

هرچند امروزه الگوهای ازدواج در غرب به سمت و سویی پیش میره که فرزند آوری برای بسیاری از زوجین مطرح نیست. معلم اول، ارسطو، نیز در مابعدالطبیعه جستوجوی دانایی را ویژگی همه انسانها میداند و فصل یکم از کتاب یکم (آلفای بزرگ) را چنین شروع میکند: «همه انسانها در سرشت خود جویای دانستن هستند.» (ارسطو، 1384: 3). اما این تمایل به دانستن مراتبی دارد که پایینترین آن ادراک حسی و بالاترین آن دانستن برای خودِ دانستن، یعنی «علم» است (راس، 1377: 239). ارسطو ارزشمندترین علم را الهیترین آنها میداند و معتقد است الهیترین علم به لحاظ مادی و ظاهری منفعتی ندارد (ارسطو، 1384: 9 و 5). ارسطو از میان علومی که تقسیمبندی کرده، یکی را بیش از همه سزاوار نام حکمت میداند و آن مابعدالطبیعه (فلسفه) است.

سخن گفتن از چیستی فلسفه کاری است دشوار، چون یا تعریف واحدی ندارد یا برداشت واحدی از تعریف آن وجود ندارد. بر این اساس میتوانیم فلسفه را «اندیشه عمیق پیرامون مسائل مهم و اساسی» بدانیم. اکنون، سوال مهم این است که آیا زندگی هرروزه ما یک زندگی سیزیفی نیست؟! فیلسوفان به ما این هشدار را میدهند که اگر هر روزی زندگی کنید، به پوچی خواهید رسید. آیا ما میتوانیم خود معنای خویش را در زندگی بسازیم؟ پیشوای شهیدِ فلاسفه، سقراط، معتقد بود، موقع انجام کار باید به درست یا غلط بودن آن فکر کرد نه به عاقبت آن که به مرگ میانجامد یا به زندگی.

«به گفته اپیکور، درست همانگونه که پزشکی هیچ سودی ندارد اگر بیماری جسمی را برطرف نکند، فلسفه نیز اگر تألم فکری را برطرف نسازد، بیفایده است. اگرچه کالینگوود هیچ وقت به تبار فلسفه قارهای نپیوست، اما در فلسفه تاریخ خود وارد چارچوب کلی فلسفه تاریخ هرمنوتیکی شد؛ زیرا چگونگی تعیین محتوای تاریخ پرسش اصلی اندیشه اوست. با توجه به آنچه گذشت و بهخصوص با توجه به تعریف بازسازی شده دکتر یثربی از فلسفه، نمیتوان فلسفه را دانشی تلقی کرد که صرفاً با معقولات و انتزاعیات سروکار دارد و به کلی از امور واقعی و ملموس زندگی به دور است و بنابراین بیفایده است، بلکه آن را باید دانشی دانست که کار خود را مانند علوم دیگر، با حواس و واقعیات عینی، شروع میکند و به تدریج به سطوح بالاتر معرفت (عقل) میرسد.

در حقیقت، بخش مهمی از فلسفه مباحث تخصصی آن در سطح آموزش دانشگاهی است، ولی بخش مهم دیگر کار بست آن در همه بخشهای زندگی و در همه رشتهها و فعالیتهای آموزش نظری و عملی است.(7) به عبارت بهتر، از نظر برخی از منتقدان فلسفه نظری، آنچه در کتابخانهها و دانشگاهها تحت عنوان متون فلسفی وجود دارد، با دنیا و زندگی روزمره ارتباطی ندارد. وی اضافه کرده است: از نظر وی برداشت های مختلفی از مرگ وجود دارد که برخی از آنها مثبت و برخی نیز منفی است.

ثمراتی که برای فلسفه برشمردیم، اینهاست: عشق به آموختن است؛ انسان را متواضع میکند؛ انسان را متوجه «خود» میکند و او را «خوداگاه» بار میآورد؛ افق دید انسان را گسترش میدهد؛ به انسان آرامش میدهد؛ ترس انسان را نسبت به مرگ از بین میبرد. چون انسان حکیم به خاطر همان روحیه علمدوستی به «دانستن»های معمولی قانع نمیشود و هرچه پیش رود باز خود را طالب دانستن میداند، به همین خاطر میداند که چیزی نمیداند و به همین جهت هم متواضع و فروتن است و به دانستهها، به زعم خود، ناچیز دلخوش نمیکند و مغرور و متکبر نمیشود. سؤال شما با همین اجمال و ابهام پرسش های متعددي را در درون خود نهفته دارد و نيازمند پاسخ مفصل و جامعي است.

پس در اين آيه، علت حكم، بيان شده است و آن علت، امروز نيز وجود دارد. اما این تعریف بسیار گمراهکننده است؛ زیرا تاریخ را دارای نظم و ساختاری میداند که در عالم واقع دارای آنها نیست. و اما آنجا كه عموم افراد را ترغيب و تشويق كردهاند بخاطر حكمت ثانوی آن يعنی ” احياء سنت متروكه ” بوده است . از آنجا که عمر چنین سؤالاتی به اندازۀ عمر بشر است، به نظر نمی­رسد که روزی به عنوان مسائلی حل شده به کنار نهاده شوند. اکنون که متن حاضر را می خوانید بارها جملاتی را شنیده اید که از نوع این عبارتهای توجیح گرند؛ “من می اندیشم پس هستم” ، “من شک می کنم پس هستم” ، “من عصیان می کنم پس هستم” ، “من لذت می برم پس هستم” ، “من عشق می ورزم پس هستم” ، “من پرستش می کنم پس هستم” .

دیدگاهتان را بنویسید